Thursday, May 04, 2006

بسم الله

Wednesday, April 19, 2006

به ما نگفتند



راستش را به ما نگفتند؛ یا لااقل همه راست را به ما نگفتند.
گفتند تو که بیایی خون به پا می کنی، جوی خون به راه می اندازی و از کشته پشته می سازی و ما را از ظهور تو ترساندند.
درست مثل اینکه حادثه ای به شیرینی تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگویند .
ما از همان کودکی، تو را دوست می داشتیم. با همه فطرتمان به تو عشق می ورزیدیم و با همه وجودمان بی تاب آمدنت بودیم.
عشق تو با سرشت ما عجین شده بود و آمدنت، طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.
اما...اما کسی به ما نگفت که چه گلستانی می شود جهان، وقتی که تو بیایی .
همه، پیش از آنکه نگاه مهر گستر و دست های عاطفه تو را توصیف کنند، شمشیر تو را نشانمان دادند.
آری، برای اینکه گل ها و نهال ها رشد کنند، باید علف های هرز را وجین کرد و این جز با داسی برنده و سهمگین، ممکن نیست.
آری، برای اینکه مظلومان تاریخ، نفسی به راحتی بکشند، باید پشت و پوزه ظالمان و ستمگران را به خاک مالید و نسلشان را از روی زمین برچید.
آری، برای اینکه عدالت بر کرسی بنشیند، هر چه سریر ستم آلوده سلطنت را باید واژگون کرد و به دست نابودی سپرد.
و اینها همه، همان معجزه ای است که تنها از دست تو برمی آید و تنها با دست تو محقق می شود.
اما مگر نه اینکه اینها همه مقدمه است برای رسیدن به بهشتی که تو بانی آنی؟!
آن بهشت را کسی برای ما ترسیم نکرد.
کسی به ما نگفت که آن ساحل امید که در پس این دریای خون نشسته است، چگونه ساحلی است!
کسی به ما نگفت که وقتی تو بیایی :
«پرندگان در آشیانه های خود جشن می گیرند و ماهیان دریاها شادمان می شوند چشمه ساران می جوشند و زمین چندین برابر محصول خویش را عرضه می کند.»(1)
به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :
«دل های بندگان را آکنده از عبادت و اطاعت می کنی و عدالت بر همه جا دامن می گسترد و خدا به واسطه تو دروغ را ریشه کن می کند و خوی ستمگری و درندگی را محو می سازد و طوق ذلت و بندگی را از گردن خلایق برمی دارد.»(2)
به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :
«ساکنان زمین و آسمان به تو عشق می ورزند، آسمان بارانش را فرو می فرستد، زمین، گیاهان خود را می رویاند... و زندگان آرزو می کنند که کاش مردگانشان زنده بودند و عدل و آرامش حقیقی را می دیدند و می دیدند که خداوند چگونه برکاتش را بر اهل زمین فرو می فرستد.»(3)
به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :
«همه امت به آغوش تو پناه می آورند همانند زنبوران عسل به ملکه خویش؛ و تو عدالت را آنچنان که باید و شاید در پهنه جهان می گستری و خفته ای رابیدار نمی کنی و خونی را نمی ریزی.»(4)
به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :
«رفاه و آسایشی می آید که نظیر آن پیش از این، نیامده است. مال و ثروت آنچنان وفور می یابد که هرکه نزد تو بیاید فوق تصورش، دریافت می کند.»(5)
به مانگفتند که وقتی تو بیایی :
«اموال را چون سیل، جاری می کنی، و بخشش های کلان خویش را هرگز شماره نمی کنی.»(6)
به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :
«هیچ کس فقیر نمی ماند و مردم برای صدقه دادن به دنبال نیازمند می گردند و پیدا نمی کنند. مال را به هرکه عرضه می کنند، می گوید: بی نیازم.»(7)
ای محبوب ازلی و ای معشوق آسمانی!
ما بی آنکه مختصات آن بهشت موعود را بدانیم و مدینه فاضله حضور تو را بشناسیم تو را دوست می داشتیم و به تو عشق می ورزیدیم.
که عشق تو با سرشت ها عجین شده بود و آمدنت طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.
ظهور تو بی تردید بزرگترین جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خیر خواهد کرد.

کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد
هر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد

سید مهدی شجاعی
منبع: مجله موعود، شماره 28

پی نوشت ها :
1ـ پیامبر اکرم(ص) ینابیع الموده ج2 ص136
2ـ پیامبر اکرم(ص) بحارالانوار ج51 ص 75
3ـ پیامبر اکرم(ص) بحارالانوار ج51 ص 104
4ـ پیامبر اکرم(ص) منتخب الاثر ص 478
5 ـ پیامبر اکرم(ص) البیان ص 173
6 ـ پیامبر اکرم(ص) صحیح مسلم ج8 ص185
7ـ پیامبر اکرم(ص) مسند احمد ج2 ص530

Monday, April 17, 2006

پشت دریاها



قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"
دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

قايقي بايد ساخت


::شعروطرح از زنده یادسهراب سپهری::

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز


بوي باران بوي سبزه بوي خاك

شاخه هاي شسته باران خورده پاك

آسمان آبي و ابر سپيد

برگهاي سبز بيدعطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستو هاي شاد

خلوت گرم كبوترهاي مست

نرم نرمك مي رسد اينك بهار

خوش به خال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز

خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب

اي دل من گرچه در اين روزگار

جامه رنگين نمي پوشي به كام

باده رنگين نمي نوشي ز جام

نقل و سبزه در ميان سفره نيست

جامت از ان مي كه مي بايد تهي است

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

گر نكويي شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ

«زنده‌ياد فريدون مشيری؛ بهار۳۷»

فرا رسیدن نوروز٬ کهن یادگار نیاکان پاک ٬ جاری شدن ترنم طراوت در روح و جان طبیعت و نو شدن روز و روزگار بر همه جانهای فرهیخته و تابناکتان مبارک

باد .نغمه های وجودتان هماره بهاری باد و سردی و سیاهی از آستان ذهن و ضمیرتان شرمسار در گریز باد

Saturday, April 15, 2006

لبخند


بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي.

ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم. ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم؛ نمي دونيم چي رو از دست داديم.

اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد؛ خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده.

در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد. در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت. و در يك روز ميشه عاشق شد. ولي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد.

دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن. دنبال دارايي نرو چون كم كم افول مي كنه. دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد. كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه.

دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني.

رويايي رو ببين كه مي خواي. جايي برو كه دوست داري. چيزي باش كه مي خواي باشي. چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي.

آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي. به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي.
به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بمونيو به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني.

هميشه خودتو جاي ديگران بذار اگر حس مي كني چيزي ناراحتت مي كنه؛ احتمالا ديگران رو هم آزار ميده.

شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو ميبرن.

شادي براي اونايي كه گريه مي كنن و يا صدمه مي بينن زنده است، براي اونايي كه دنبالش مي گردن و اونايي كه امتحانش كردن، چون فقط اينها هستن كه اهميت ديگران رو تو زندگيشون مي فهمن.

عشق با يك لبخند شروع ميشه. با يك بوسه رشد مي كنه. و با اشك تموم مي شه.‌ روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل مي گيره. نميشه تا وقتي كه دردها و رنجا رو دور نريختي توي زندگي به درستي پيش بري.

وقتي كه به دنيا اومدي تو تنها كسي بودي كه گريه مي كردي و بقيه مي خنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني وقتی رفتي تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن.

وبلاگ خدا


:: خدا یه بلاگ داره که اسمش قرآنه ولی نمیدونم چرا 1400 ساله که update نکرده بخاطر همین بعضی ها دیگه قدیمی می دوننش ولی من با اینکه تا حالا از عهده خیلی از وظایف دینیم بر نیومدم وبلاگ خدا رو دوست دارم چون واقعا" به همه اون چیزایی که داخلش نوشته رسیدم این بلاگ اگه تا 10000000000سال دیگه هم update نشه بازم به روزه شاید فهمش برا خیلی ها مشکل باشه مثل خودم اما حقیقت داره تنها کافیه بهش عمل کنی تا درکش برات راحت بشه .

اگه به روزای سخت رندگیت که امیدی نداشتی کسی دستت رو بگیره فکر کنی می بینی که یه حس آشنا تو وجودت تو رو به طرف خودش کشونده و با همه گناهانی که داشتی نگذاشته تنها بمونی اما بازم غافلی. همین که غصه ها بارشون رو بستند و رفتند این حس آشنا هم به کل فراموش شده .

... آدما با همه بدیاشون اگه کنج قلبشون رو بگردی بازم یه نشونی از خدا پیدا میکنی در صورتی که خودشون از این کنج کوچولو بی خبرند.

Tuesday, March 07, 2006

بخشش




امروز میخوام برم بالا ، کنار یه عشق بزرگ ،یه معبود
فکر نکنین دیوونه شدم یا ...نه امروز میخوام یه چیز بزرگ رو بگم
میخوام همه یه چیزو بدونند ،میخوام همه رو آتیش بزنم
امروز میخوام از اون لحظه ای بگم که سنگ لهد رو روی سینه ما میذارن
اون وقت که از ما سوال میکنند
خدات کیه ،اربابت کیه،دینت چیه،عشقت کیه
وقتی چشمامونو به دنیای دیگه باز میکنیم و به خودمون میگیم
"چند ساعت در دنیا زندگی کردم؟چقدر گناه کردم”
نه بذارید اول یه چیز دیگه بگم،همه میدونیم که اشرف مخلوقاتیم
خدا از خود ما هم بیشتر ما رو دوست داره،چقدر دوسش داریم
اصلا یادمون مونده خدا به ما وجود داده ، یه نعمت بزرگ
اگه یه لحظه نتونیم نفس بکشیم چه طور اکسیژن به خون ما میرسه؟
اگه فقط یه لحظه قلبمون بایسته؟
اگه یه لحظه از همه چیز متنفر بشیم چی؟
اگه یه لحظه وسط خیابون،بین ماشینا چشمامون نبینن چی میشه؟
دنیا با همه بزرگیش بشه یه قوطی کبریت بدون هوا؛ تاریک وسیاه
اگه وقتی دلمون میگیره خدا نذاره باها ش حرف بزنیم؟اینها همه نعمته
تا حالا عاشق شدید؟ اگه خدا نعمت عشق رو نذاشته بود؟ حالا چطور باید ازش تشکر کنیم؟
ما یه وجود بزرگ پیش خودمون داریم که همیشه با ما ست،
دوست داره باهاش حرف بزنیم،دوست داره همیشه یادش باشیم،
در مقابل این همه نعمت روزی پنج بار باهاش حرف بزنیم،
فقط باهاش حرف بزنیم،میدونید یه عاشق طاقت دوری معشوقشو نداره
دلش میخواد یادش باشیم،به خاطر همین هیچ وقت از ما جدا نیست،همه جا دستمونو میگیره
نمیزاره تو چاه بیفتیم،یه جاهایی هم به سمت خوبی ها پرتمون میکنه، چقدر به حرفاش گوش کردیم؟
چقدر گناه کردیم و به کسی نگفت؟ چقدر خطا کردیم و بخشید؟ اصلا به یادمون اورد چقدر اشتباه کردیم؟
یه قلب شیشه ای برامون گذاشت ویه روح پاک،اون وقت توی قلبمون موند و به ما معنای زندگی داد
واجباتشو انجام ندادیم وبه گناها دل بستیم،حالا دیگه وقت تموم شده
ماییم و سنگ لهد و مرگ و نکیر ومنکر،ماییم و کوله باری از گناه و خاک و تنهایی
ماییم وجسدی که موریانه اطرافش جمع شده،جسدماکه با هزار نوع دارو تمیزش می کردیم حالا زیر خاک پیش موریانه ها تنهای تنها،اول از همه از نماز میپرسن،نمازاتو خوندی؟
حالا بگو خدات کیه؛ واسه کی نماز میخوندی؟ فرشته ها اشک میریزن
میدونی چرا؟
نماز نمیخوندم،واسه خدا نماز نمیخوندم!
قلبم پر از کفر بوده،حالا یادم اومده فاصله کفر و دین؛ نماز بوده،
حالا یادم اومده که،عشقمو فراموش کرده بودم،روی بدی ها میغلتیدم و توی گناه شنا میکردم
حالا دیگه نه از لذت گناه چیزی مونده و نه ازشور هوسهای لحظه ای
حالا منم و تنهایی،منم و آتش،منم و آب مذاب
خدایا کاش بر میگشت،کاش یه لحظه فقط زنده میشدم،به قدر یه نماز
آخه میگن خدا با هر نماز ما رو پاک میکنه!
فرشته ها میگن تو دنیا چه کار کردی که باعث بخشش تو بشه؟ هیچ هیچ فقط گناه!!!!!!!
خدایا یادم امد،عشق تو، مگه نگفتی از رحمت تو نا امید نشم،هیچ وقت از تو نا امید نشدم
همیشه یادم بود،گفته بودی
"یا عبادی الذین اسرفو علی انفسکم لا تقنطو من رحمه الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا ان الله هو الغفور الرحیم"
یادم بود گفته بودی این آیه مخصوص اونهایی هست که از بس گناه کردن اسراف کردن
نگفته بودی انسانها ؛گفته بودی :بنده های خودم
گفته بودی شمارو میبخشم به این شرط که از رحمتم نا امید نشید
فرشته ها گفتند اون مربوط به دنیا بود تو الان مردی روحت از جسمت جدا شده،دیگه مهلتت تموم شده
یه صدا اومد نشنیدم، درست نشنیدم ،گفتند ببرید ش
وسط راه یه پرچم سرخ دیدم،وایسید این پرچم حسینه
من عادت دارم پرچم اربابم رو که میبینم سلام کنم
دستم رو آزاد کردند،دست به سینه گذاشتم و به ارباب عشقم سلام کردم
یه در سبز باز شد،یه آقای سبز پوش آمد
گفت کسی منو صدازد؟
گفتم آقا سلام میخواستم آخرین بار سلام کنم،آخه دارن منو میبرن
کجا
عذاب جهنم
صبر کنید
پرونده سیاه منو برداشت وورق زدورفت
وقتی برگشت دستی به سرم کشید ،دیدم روی نامه اعمالم نوشته
یا مبدل السیئات بالحسنات
ماموران جهنم رفتند ودو فرشته با بالهای سفید آمدند دستم رو گرفتند و با احترام منو بردند
خدایا تو فقط دنبال بهونه بودی منو ببخشی؟!!!!
راست میگن کشتی حسین(ع) از همه سریع تر میره
یاحسین(ع)

ایثار

چند سال پيش در جريان بازي هاي پارالمپيك ( المپيك معلولين ) در شهر سياتل آمريكا 9 نفراز شركت كنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.
همه اين 9 نفر افرادي بودند كه ما آنها را عقب مانده ذهني و جسمي مي خوانيم. آنها با شنيدن صداي تپانچه حركت کردند. بديهي است كه آنها هرگز قادر به دويدن با سرعت نبودند و حتي نمي توانستند به سرعت قدم بردارند بلكه هر يك به نوبه خود با تلاش فراوان مي كوشيد تا سيرمسابقه را طي كرده و برنده مدال پارالمپيك شود.
ناگهان در بين راه مچ پاي يكي از شركت كنندگان پيچ خورد . اين دختر يكي دو تا غلت روي زمين خورد و به گريه افتاد هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند ، آنها ايستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند يكي از آنها كه مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگي شديد جسمي و رواني) بود، خم شد و دختر گريان را بوسيد و گفت : اين دردت رو تسكين ميده سپس هر 9 نفر بازو در بازوي هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پايان رساندند.
در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعيت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقيقه براي آنها كف زدند.